خرید بک لینک

درباره سایت

من

امکانات وب

گرما بیداد میکنه. اوفففف. دیروز و پریروز همش کار بود. یخچالو خاموش کردیمو شستیم. بالکن رو شستم. کولر و پنکه رو هم تمیز کردم. دوبار رفتیم بازار اسلامی، یه شبم که بابا اومد شام با دوتا ممولا. با ممولا بازی کردیم، باختن مجبورشون کردم تانگو برقصن. گندم خیلی اهاشون خوبه. مخصوصا با امین. فرشته گفته بود تولدندمو ساده میگیریم، تا الان فقط 300 بابت لباس دادم. ساده اش اینه. خداروشکر. خدایا بر اینن آرامش بیافزای. + نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ساعت 17:40 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: سه شنبه 31 مرداد 1396 ساعت: 12:23

ماشین

در راه خونه. انشالله بعدازظهر باید برم ماشینو بگیرم. خدا کمکم کن. فقط تورو دارم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 11:45 توسط ام جی. |

برچسب: ماشین, نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:45

همون روز تو نمایندگی ماشینو گذاشتم واسه فروش. چقد این کارا واسم سخته. از خدا خواستم خودش همه چیو به دست بگیره.

میرسم خونه همش گندم رو میگیرم. بازی میکنیم، غذا بهش میدم. فرشته هم کارهارو انجام میده. خیلی وقت رو تردمیل نرفتم. فکرم نکنم حالا حالا ها برم. یعنی وقت نمیشه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:30 توسط ام جی. |

برچسب: ماچین, نویسنده: نیما کمالی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 12:45

بالاخره امتحانای مربوط به مصاحبه رو دادم. خیلی بد بود. حتی تو حرف زدن معمولی. کتبی رو که اصلا نگو. مدون گفت شبانه قبول شی میای؟ امیدم به خداست. ایکاش جزوه هایی که بود رو میخوندم. از وجودشونم بی اطلاع بودم.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 17:49 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

مهمونی

این چن روزه یا مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم. نمیدونم چرا تنهایی نمیتونم بمونم. هوا هم گرم شده نمیشه رفت بیرون. نه طاقت سرما داریم نه گرما.

+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 17:50 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

دوباره بعد از یک وقفه بسیار طولانی ترجمه علی رو شروع کردم. چقد به ترجمه علاقه دارم واقعا. احساس خلاقیت میکنم. تو تدریس اصلا اینجوری نیستم.

خسته که میشم دسته رو بردم، یواشکی تمرین فوتبال میکنم. غروباهم تا ساعت ده در خدمت گندم خانومم. یه کم راهش میبرم. بغل، کالسکه. خلاصه هرجور که دوست داره.

میدونم دارم بهترین روزای عمرم رو میگذرونم. خدایا برکت بده به این شادی.

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:58 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

کوچی پالی مریض شده. انقد ضعیفم، اصلا طاقتی اینو ندارم گندمیو چیزی ناراحت کنه. الانم تبش همش 38. اعصابم خورده. نمیدونم از دندونه چیه؟ فرشته بردتش دکتر دارو داده. خدایا فقط به تو توکل میکنم. به اون داروها خاصیت بده. آخر هفته با کار گذشت. کندن پرده ها و شستنشونو اتو زدنو. خانوادگی فاز یکم رفتیم. مغازه

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

مریضی

گندمی هنوز تب میکنه. خدایا باید چی کار کنیم. وقتی از این جور اتفاقا میوفته تازه آدم یاد آرامش قبلش میفته که چه بی تفاوت همینجوری زندگی میکردیم. یا چقد چیزا بعدش بی اهمیت میشه. خدا من قبلا که دعا میکردم، شما مستجاب میکردین، الانم دعام رو مستجاب کنید.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:55 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

ممنوع

خواب کلا تو اتاق ممنوع شد. پرپرم. مگه خدا بهم قوت بده. خیلی ضعیفم. خداروشکر تب گندم هم رفت. لطف خداست. انشالله خدا از صفت سلام اش به ما ببخشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۶ساعت 14:48 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

این روزا حال و هوام یه جوراییه. از یه طرف انشالله در اومدن ماشین و فروختنش. نتیجه دکتری. قطع شدن حقوق و دفترچه بیمه. جو عجیب سر کار و رفتارهای احمقانه سعیدی. من معتقدم شادی نباید به هیچی جز خدا متصل باشه. وگرنه هی بالا پایین میشیم. اما خدا خیلی سخته. ممنون که همیشه آرامش بهم میدی با اینکه تلاشم اصل

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

رستوران چهارشنبه با علی اینا قرار گذاشتیم بریم پارک ساندویچ خونگی بخوریم. وقت رفتن نسرین هم خودش رو رسوند. بد نبود. پنجشنبه برای دومین بار رفتیم رستوران و برای اولین بار رفتیم یه رستوران درست و حسابی. خیلی واسه روحیمون خوب بود. کلی احساس خوب داشتیم. میگو پلو و پاستا. انشالله اگه خدا بخواد، قراره هر

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

واسه گندم دندونی گرفتیم. قرار بود مثلا ساده باشه. ساده ساده کشید به چهارتا غذا و یه عالمه ژله. همسری متاسفانه معنای سادگیش کاملا با من متفاوته. اعصابم خورد بود هم از این هم از فریبا. همه چیمون رو مختل کرده. اونطرف گندم نگهبانمونه اینطرف این. تا سه صبحم بیداره. همشم داره با گوشیش ور میره. بدجور تو مخ

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

صبحا با این که خیلی سخته بیدار شدن، اما گوش دادن به داستان های صوتی یه صفایی داره.حتی اگر بازنشسته هم بشم دلم براش تنگ میشه. هری پاتر یک و دو رو گوش دادم. الانم دختری در قطار. قبلا ها هم ای اس ال پادکست گوش میدادم. یه مدت رادیو به روسی. قسمت خوبشه.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۶ساعت 18:47 توسط ام جی. |

برچسب: نویسنده: نیما کمالی تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 6:50

صفحه بندی